تبليغاتX
سودای من
 

باز از تو

خنجرت پوستم را کلفت کرده دیگر هیچ دردی حس نمی کنم

فقط خونی که  جاری میشود مرا باز به یاد تو می اندازد ....

آری به گوشم میرسد !!!

نجواهای عاشقانه ات در گوش صمیمیترین دوستم !!!!1

این نجواها برایم خیلی  آشناست و تکراری ...

آخر روزی برای خود من گفته شده بود ....

حرفهایت تکراریست ....

من بدو گفته ام ، او هنوز خام است نمیداند در پس این حرفهای عاشقانه چه میگذرد ...

ای داد از تو که فقط نبودنت را میخواهم و حس بی تو بودن ....

من چه میگویم و آنها چه تعبیر می کنند ...

اما تو خوب میدانی من چه میگویم ...


 

نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 9:49 موضوع | لینک ثابت


فکر میکردم ...

فکــر می کــردم
در قلب تــ ـــ ـــو
محکومم به حبــس ابد!!
به یکبــاره جــا خــوردم ...
وقـــتی
زندان بان برســـرم فریاد زد:
هــی..
تــو
آزادیـــــ!
.
.
.
و صـــدای گامهای غریبهـــ ای که به سلـــول من می آمـــد !


 

نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعت 13:52 موضوع | لینک ثابت


صدایم را بشنو ...

چه روزهاییست در پس روزهای تکراری روزهای جدیدی پیش روست (هر روز میگویم فردا روز دیگریست)

میخواستم همچون تو باشم و لذت آزار را بفهمم هیهات از من که حتی مثل تو بودن هم برایم محال است .

لذتی که تو بردی را نتوانستم ببرم و بیشتر عذاب کشیدم از عذاب کشیدن دیگران.....

به دروغ گفتنهای دوستت دارم ...

عاشقم شدند و ترکشان کردم به همین راحتی ...!!!!!!!

التماس کردند که بمانم و من مثل تو پوزخند زدم و گفتم فراموش میکنید ....

مثل تو بودن آسان است اما نداشتن وجدان همچون تو میخواهد ...

اما من ....

هر بار وجدانم دادی مهیب بر سرم میزند و من خیره سرانه نگاهش میکنم و از درون فرو میریزم ...

خودم خواستم که همچون تو باشم پس چرا کم آورده ام ؟؟؟؟

ای داد از تو و دلی که خون کردی ...

برایت جایگزین زیاد پیدا کرده ام ...

اما هیچ کدام مثل تو نیستند ... نه در خوبیشان نه در نامردیشان هیچ کدام به تو نمیرسند.

تو چه بودی ....؟؟؟؟؟

که با گذشت چند ماه زخمم هنوز تازه است ....

بیــــــــــــــــــــا

برایم مرهم بیاور .... خودت را نمیخواهم فقط مرهم میخواهم ....

دیگر از تو بیزارم .....

از تو .... از اسمت .... از محله ات .... از دیارت .... حتی از سایه ات ......

 


 

نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 11:7 موضوع | لینک ثابت


تا حالا دقت کردین ...

دقت کردین وقتی حقیقت رو می دونین،گوش دادن به دروغای طرف مقابل چقدر لذت بخشه؟!


 

نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 10:50 موضوع | لینک ثابت


...

دلگير نشو از آدمها...
نيش زدن طبيعتشونه!! سالهاست که به هوایِ بارانی مي گویند :
"خــــــراب...!


 

نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ساعت 10:27 موضوع | لینک ثابت


هر دوستی...

هر دوستی یه تا داره ...

چه بهتر که دوستی اینقدر خوب باشه که تا قیامت بگیم عجب دوستی دارم ...

نه اینکه بگیم تا دیروز دوستم بود اما حالا ....

ای کاش هیچ وقت نبود .....


 

نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت


به من اعتماد نکن

به شاخ و برگم اعتماد نکن
تکیه بر هیچ می زنی
من، درخت خوش باوری که به بهار دل بسته بودم
اما
به موریانه ها باختم...


 

نوشته شده توسط پریسا در شنبه نوزدهم فروردین 1391 ساعت 10:39 موضوع | لینک ثابت


هی فلانی

ابرچشمم به هوای رخ تو بارانیست
مثل دریای دلت دیده من طوفانیست
یک نظر کردی ودل گشت اسیرت اینک
پشت مژگان دو چشمت دل من زندانیست
تورا گم میکنم هرروز وپیدا میکنم هرشب
بدین سان خوابها را با تو زیبا میکنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت
که این یخ کرده بی جان را ها میکنم هرشب
هی فلانــی می دانی؟ می گوینــد رســم زندگــی چنین است...
مــی آیند... مــی مانند... عــادت می دهند... و مــی روند.
و تو در خود مــی مانی و تو تنهــا می مانــی


 

نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 16:1 موضوع | لینک ثابت


پیشاپیش عیدتون مبارک

سلام به همه ی دوستای خوبم

امیدوارم که در تمام مراحل زندگیتون موفق باشید و به تمام آرزوهای قشنگتون برسید

براتون بهترینها رو از خداوند متعال خواستارم

پیشاپیش عید رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم که ایام به کامتون باشه

عیـــــــــــــــــــــــــــــــتدتون مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک


 

نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ساعت 9:47 موضوع | لینک ثابت


یخ زد ؟؟؟؟

پزشکی قانونی می گفت :
یخ زده ...
مگر امکانش بود ؟!

تیتر
روزنامه فردا این بود :
در گرمای داخل اتاقش ...
خیره به نقطه ای ...
جوانی یخ زد ....!


 

نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ساعت 9:40 موضوع | لینک ثابت


غلط کردم ...

به اندازه ی همه" نه " هایی که باید میگفتم و نگفتم ...

امروز باید بگم غلط کردم ...!


 

نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ساعت 9:39 موضوع | لینک ثابت


او را ترک کردم

مرا به تختم ببندید و تنهایم بگذارید ،

هر چقدر هم نالیدم و فریاد زدم به سراغم نیایید ..

من دارم او را ترک میكنم!!!



 

نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ساعت 9:38 موضوع | لینک ثابت


” چهارشنبه سوری مبارک”

آتیشی که تو قلبم روشن کردی هیچ آتش نشانی نمی تونه خاموش کنه !
 
” چهارشنبه سوری مبارک”


 

نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ساعت 10:11 موضوع | لینک ثابت


خستــــــه ام

خستـــــــــــــــــــــــــــــــــــه ام ...

نه اینکه کوه کنده باشم ....

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه....

دلـــــــــــــــــــــــــــــــ کنده ام ....


 

نوشته شده توسط پریسا در شنبه بیستم اسفند 1390 ساعت 14:41 موضوع | لینک ثابت


چه حالی دارم امروز

هر روز برایت نامه می نویسم
و تو،
همه را برگشت می زنی.
سپاس گزارم
هیچ کس تا به حال اینهمه نامه برایم نفرستاده بود!


 

نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ساعت 10:49 موضوع | لینک ثابت


غمگیــــــــــــــــــــــــــــــنم

غمگینم ، مثل پیرزنی که آخرین سرباز برگشته از جنگ ، پسرش نیست . .


 

نوشته شده توسط پریسا در شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ساعت 12:33 موضوع | لینک ثابت


در سوگِ تو دریغ ، چشمِ زمان گریست

بانو بیدار شو!
یک پاکتِ سیگار بخریم
یک جعبه دستمال کاغذی
کمی‌ عرق سگی‌
برویم در خانه حسین پناهی را بزنیم
آنقدر شعر بخوانیم و گریه کنیم
تا عمو حسین از صرافتِ رگ‌هایش بیفتد
سرِ راه برگشتن
تیغ می‌خریم
من رگ لاله‌های باغچه را میزنم
تو تولدی دوباره را می‌‌نویسی
من زار می‌‌زنم
بانو !!!
هیچ زنی‌
در آستانه ی هیچ فصلِ سردی نیست
تو کنارِ یک پنجره
رو به باغِ همسایه
می‌خوابی
و در نگاه خاکستری من
جاودانه می‌‌شوی
( در سوگِ تو دریغ ، چشمِ زمان گریست )


 

نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ساعت 9:56 موضوع | لینک ثابت


.....

در کلاس ، همه درس استاد را می نویسند
و من درون خودم مشق عشق تورا ...

حواسم را کجا دزدیدی که ثانیه ای از یادت غافل نمی شوم ...؟


 

نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت


مــــن ســــوختــــــــــــــــــــــــــــم ...!

خورشید را بگو......
اینهمه لاف عشــــق نزن
اگر میتــــوانی کمــــی هــــم بـــبار مـــن تـشنــه ام !
منطقــــت را بــرای خـــود نگـــه دار
مــــن ســــوختــــــــــــــــــــــــــــم ...!


 

نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ساعت 10:7 موضوع | لینک ثابت


ای داد از این عکس ....

باز در کلبه تنهایی خویش

عکس لبخندت مرا ابری کرد

عکس تو خنده به لب داشت ولی

اشک چشمان مرا جاری کرد


 

نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ساعت 10:35 موضوع | لینک ثابت